| ||||||
|
| موضوع عمومی
| پنجشنبه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج
نظرات 3
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟
خداوند پاسخ داد : آیا دستور کار او را دیده ای؟
او باید کاملا قابل شستشو باشد اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن چای و غذای شب مانده سر کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جای دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته را درمان کند و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد :
شش جفت دست؟! امکان ندارد.
خداوند پاسخ داد: فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند. تازه به این ترتیب می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش میپرسد که چکار میکنید از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد!!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند بتواند بدون کلام به او بگوید او را میفهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد :
این همه کار برای یک روز زیاد است. باشد فردا تمامش کنید.
خداوند فرمود : نمی شود. چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است تمام کنم.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد : اما ای خداوند او را خیلی نرم آفریدی.
بله نرم است. او را سخت هم آفریده ایم. تصورش را هم نمیتوانی بکنی که تا چه حد میتواند تحمل کند و زحمت بکشد.
فرشته پرسید : فکر هم میتواند بکند؟
خداوند : نه تنها فکر میکند بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد.
آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد :
ای وای مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن نشتی نیست ٬ اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست؟
خداوند گفت : اشک وسیله ایست برای ابراز شادی٬ اندوه ٬ درد ٬ نا امیدی ٬ سوگ ٬ تنهایی و غرورش.
فرشته متاثر شد. شما نابغه اید ای خداوند. شما فکر همه چیز را کرده اید ٬ چون زن ها واقعا حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مرد را متحیر میکند.
همواره بچه ها را به دندان میکشند. سختی ها را تحمل میکنند. بار زندگی را به دوش میکشند ولی شادی ٬ عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند با لبخند می زنند. وقتی می خواهند گریه کنند آواز می خوانند و وقتی عصبانی اند میخندند.
برای آنچه باور دارند میجنگند ٬ در مقابل بی عدالتی می ایستند. وقتی مطمین اند راه حل دیگری وجود ندارد ٬ « نه » نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر میکنند که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب ٬ با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا میکنند گریه میکنند و وقتی دوستانشان پاداش میگیرند میخندند.
در مرگ یک دوست دلشان میشکند. در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین میشوند ٬ با این حال وقتی میبینند همه از پا افتاده اند٬ قوی ٬ پا برجا می مانند.
آنها می رانند ٬ می پرند ٬ راه می روند ٬ می دوند و برای شما ایمیل میفرستند که نشانتان بدهند چقدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد.
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است. آنها شادی و امید به ارمغان می آورند ٬ آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و بخشیدن دارند.
با تشکر از (فتوحی شهرزاد)
| موضوع عمومی
| پنجشنبه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و پنج
نظرات 2
درباره طالقان
طا لقان در 120 کیلو متری شما ل غر بی تهران واقع است. . منطقه معروف به طالقان 80 آبادی را تشکیل شده که در میا ن دره بز ر گی در کو هها ی البرز قرار دارند طالقان منطقه اي متشكل از يك حدود 80 روستای كوهستاني است كه در فاصله 130 كيلومتري شمال غربي تهران قرار دارد. طول جغرافيايي طالقان از شمال شرق به جنوب غرب حدود هشتاد كيلومتر و عرض جغرافيايي آن حدوداَ 15 كيلومتر مي باشد. بدينگونه منطقه طالقان حدوداَ 1200 كيلومتر مساحت دارد. نام روستاهای طالقان
ظاهراً مذهب اسماعیلیه در طالقان نفوذ و دوام قابل ملاحظه ای نداشته است زیرا مردم طالقان بیشتر در قلمرو نفوذ حکمرانان زیدی مذهب قرار داشته اند . بهر حال با روی کار آمدن صفویه و نفوذ حکمرانان سلسله کیائیه خصوصاً خان احمد اوّل که به آئین شیعه اثنی عشربه معتقد و علا قمند بود از گسترش و نفوذ آئین زیدیه کاسته شد و بمذهب اثنی عشربه گرویدند. اکنون عموماً مسلمان و دوازده امامی می باشند. |
|---|
| موضوع عمومی
| چهارشنبه، 1 آذر هزار و سیصد و هشتاد و پنج
(نظر بدهید.)
یه عروسی داغ داغ از خواستگاری تا پاتختی
طالقان - زیدشت سال 13۵۵هجری شمسی
یاد اون روزا بخیر که رابطه دخترو پسرها با هم چه دنیائی داشت ، نه تلفن بود نه sms بود
و نه اینترنت و چت بلکه دلهای با صفائی بود که جای همه این چیزا رو پر میکرد .
وقتی یه دخترو پسر هم دیگرو می خواستن ، اولین نفرائی که با خبر می شدن مادر آنها
بود و در بیشتر مواقع مادرها دختر مورد نظر را انتخاب میکردن و مردها آنچنان دخالتی
نداشتن تا اینکه همه چی از طرف مادر دختر و پسر که قرار بود با هم ازدواج کنن مورد
برسی و توافق قرار میگرفت تا اینکه یه نشون برای عروس خانم اینده میزاشتن که
معمولا شامل یه قواره پارچه و یه کله قند بعنوان شیرینی بود که در این مراسم خانمها
بیشتر حرف آینده بچه هاشون و میزدن و مردها ،از کار هاشون و گذشته هاشون صحبت
میکردن و نظر دختر ها در این مراسم کمتر مورد نظر بود و یا اینکه بهتره بگیم
دخترها بیشتر فکر شوهر کردن بودن تا انتخاب ، چون همه همدیگرو کاملا میشناختن
و لازم نبود مثل حالا کلی تحقیق کنن تا ببینن طرف چه کاره است یا اینکه مثلا معتاده
یا یا نه .
چند ساعت دور هم نشستن و قول و قرار گذاشتن برای مراسم رسمی خواستگاری
بعنوان احترام به بزرگترهای فامیل ، این مراسم تموم میشد تا شب خواستگاری که
بزرگترهای هر دو خانواده خبر میشدن تا خرج و مهر بگذرونن.
همیشه تو این نوع مراسم پیر زنهای فامیل برای همدیگه از دوران جوونی و خواستگاری
خودشون صحبت میکردن و عروس آینده حق نداشت از پستو یا اطاق دیگه بین این جمع
بیاد و آقا دامادها واقعا خجالتی بودن و یک کلام حرف نمیزدن ، چون خیلی به بزرگترها
احترام میزاشتن .
پیر مردهای فامیل هم تند تند چوپوق (نوعی پیپ امروزی) چاق میکردنو از کار کشاورزی
و گاو گوسفند هاشون حرف میزدن تا خلاصه یکی سر حرف اصلی رو باز میکرد و رنگ از
رخ آقا داماد میپرید .
واقعا باید بگم تنها جای کار که خرج و مهر بود زیاد طول نمیکشید و هر دو خانواده خیلی
زود به توافق میرسیدن چون نه صحبت از خونه ، ماشین و سکه بود نه رخ کشیدن اموال
دو خانواده ، بلکه یه مهر ناچیز و یه شیر بها که رسم بود حق مادر عروس خانم باشه .
خلاصه عروس خانم یه سینی چائی میاورد و داماد هم چنان از خجالت عرق میریخت
تا مراسم با تعیین روز عروسی به پایان میرسید .
از روز خواستگاری تا روز عروسی برای نامزدها دوران به یاد موندنی بود چون دیدن
همدیگه خیلی مشگلتر می شد ،میگین چرا ، برای اینکه تا حالا کسی اونها رو تحت
نظر نداشت ولی حالا تا میرفتن همدیگرو یه جا ببینن همه متوجه میشدن و داماد
آینده هم روش نمیشد بره خونه عروس خانم آینده تا اونو ببینه و حالا اگه عروس
خانم چند تا داداش بزرگتر هم داشت که دیگه هیچی تمام غیرت دنیا اونجا جم
می شد .
تو این فاصله مادر دختر خانم یعنی عروس آینده به فکر تهیه جهیزیه بود که معمولا
شامل چهار دست رختخواب ، یک عدد یخدان (بجای کمد لباس) یه سری مختصر
لوازم آشپزی ، یه چراغ گردسوز (برای روشنائی ) یه عدد والور نفتی ( بجای اجاق
گاز ) و یه دست آفتابه و لگن مسی و ....
عموما مراسم عروسی دو روز پایان هفته برگزار میشد یعنی پنجشنبه و جمعه هر
هفته ولی از اول هفته عروسی ، روز شنبه مراسم معروف به خیاط سر در خانه
داماد شروع میشد .
دوتا خیاط تو ده بود ، یکی اوستا محمد که یه مغازه کوچک روبروی درب مسجد
بزرگه قدیمی داشت که الان ساختمان جدید ساخته شده ( خونه محمود پسر مش
علیمردان ) و یکی استا عبدلله که اونم یه مغازه کوچک داشت درست اینجائی که
الان حاج بزرگ محمدی چند تا مغازه ساخته و همان جائی که ماشینشو میزاره جای
اون خیاطی کوچک بود که یه درب چوبی دو لنگه کوچک هم داشت .
تو بیشتر عروسی ها اوستا محمد خدا بیامرز که خودش زیدشتی بود برای این کار
دعوت میشد و از صبح روز شنبه با چرخ خیاطی دستی که یه میزو صندلی مخصوص
داشت در یک مکان از پیش تعیین شده ، در خونه داماد مستقر میشد و فامیلهای
نزدیک دو خانواده برای دوختن لباس اونجا میومدن و از زن و مرد ، دخترو پسر توسط
خیاط اندازه گرفته میشد .
بیشتر لباسهای خانومها و دختر خانومها گل و منگلی و یک سره ساده بود و برای
آقایان هم پیراهن های رنگی و ساده ، بچه ها که براشون لباس دوخته میشد خیلی
ذوق میکردن و دخترهای 10تا14 ساله هم که لباسهای نو رو میپوشیدن آنچنان لبخند
نازی میزدن که دیدنی بود .
برنامه خیاط سر به همینجا ختم نمیشد چون از همان شب اول که خیاط باشی شروع
به کار میکرد و هوا تاریک میشد ، همونجا که بساط خیاطی براه بود چند تا از مردهای
میانسال و گاهی هم سن وسال دار اونجا جمع میشدن و بساط قمار بازی راه مینداختن
که این کار هر شب تا نزدیک صبح ادامه داشت و چرغهای زنبوری ( یه نوع چراغ
روشنائی )هم روشن بود و هر نیم ساعت با تلمبه که داشت بادش میکردن .
این ماجرا تا شب پنجشنبه هر شب با کلی ماجرای دیدنی ادامه داشت و همیشه
یه پای بقول معروف این بازی مسگر ده بود که همه بزرگترای اون موقع اونو
میشناسن و همیشه تو بازی کردن دستاش خیلی میلرزید .
چهار شنبه شب، مراسم حنا بندون بود که با حنا بندونهای حالا خیلی فرق داشت
و این همه بزن و برقص نداشت چون همه بزن و برقص ها موقع عروسی بود و
موقع حنا بندون مراسم خیلی ساده برگذار میشد و اکثر حاضرین از این حنا استفاده
میکردن .
روز عروسی که همیشه روزهای پنجشنبه شروع می شد حال و هوای خاصی داشت .
بعداظهر پنجشنبه سلمانی محل(حسین داش ) وسایل دامادو آماده میکرد تا ببرن حمام ده
وُ ساز و دهل از خونه داماد شروع به زدن میکرد تا سر حمام و داماد با لباس معمولی با
جمعیت راه می افتاد و عده ای که معمولا از خواهر یا فامیل های نزدیک داماد بودن در راه
یالدی میزدند ( نوعی رقص کردی ) .چمدان داماد در دست سلمانی دیدنی بود .
وقتی همه به میدان گاه کوچک جلوی حمام می رسیدند ُ سلمانی با ساقدوش های داماد و
تعداد کمی از جوانان با داماد وارد حمام می شدند و سازندها با سازو دهل میزدندو مردم
زن و مرد ُ دختر و پسر ُ پیر و جوان می رقصیدند .
داخل حمام هم برای خودش دنیائی داشت ُ اصلاح سر و صورت داماد قبل از حمام
و در منزل داماد انجام می شد و در حمام پس از شستشو ُ لباسهای نو و کت و شلوار داماد
را به تنش میکردند و ساقدوش ها هم لباسهای نو می پوشیدند
بیرون حمام سازو و دهل صدای دلنشین داشت و زن و مرد ُدختر و پسر با لباس های
گارنگ با رقص های محلی بخصوص رقص کردی
| موضوع عمومی
| پنجشنبه، 25 آبان هزار و سیصد و هشتاد و پنج
نظرات 1
همه چی بعد از نماز صبح شروع میگردی ،یه چای داغ ،یه پیاله شیر،با نان نم بیزی تکمیل میگردی
بعد میماند طویله بیشیین که اول گوسفندانه در کنیم ، جیر محله از حاج فریدون بیگیتی تا جو ار محله
حاج سید قوام ، ارباب محله از سید عباس بیگیتی تا حمامی سر حاج آقامحمد
تمام کوچانده دسه دسه گوسفند در میکردن که بیشتر زنکان چادر کمر دیموستن و گوسفندانی پی دیبین
تا اینکه کل دهمیان از جیر محله تا جو ارمحله گوسفند دبه( حالا ورکولی ره جدا در میکردیم )
حیدر علی یادش بخیر عجب مردی به یه عمر گوسفندای پی دبه یه نفر این همه مالی میان نوگود
حیدر علی مای مال بخوردی واقعا زحمت میکشی ،یادتان میا چه باران و ترسکی میامه ولی او
با گوسفندان کوهانی میان دبه گور ماست میخورد ، بیشتر روزان ظهر که میگردی گوسفندانه
میارد رودخانه ای لو ، تش میکرد قهوه جوش هامینا تشی سر چه چائی درست میکرد ، غروب
که میگردی کوله پشتیشی میان چند تا وره که میشان بزاستی بیین دبه و وقتی گوسفند روناده
سرجیر میگرستن چه خاکی میکردن بعد تمام دهه گوسفند میگیت .
راستی اینان همه چه زود تمام گردی ،ما دیگه نمیتانیم اون روزانه بینیم حالا چند تا گوسفند داریم؟
| موضوع
| دوشنبه، 15 آبان هزار و سیصد و هشتاد و پنج
نظرات 2
یادش بخیر وقتی کوچیک بیم همهچیمان جیرمحله جو ارمحله به
یه جاده خاکی باریک داشتیم که هر روز فقط چند تا اتوبوس اونجده رد میگردی
عباس کچل - حمزه خنجری- نقی- زبی رئیسی- عبدالله شعبانی- محسن آقا -رحیم-
علی سبیل- حسین صمغ آبادی-شاپور-
گاراژی دم چرباداران جمع میگرستن و قاطران همه ردیف بین تا مسافرانه ببرن پائین طالقان تا میر
و اوچان و اسفاران
سید علی اکبر آقا -علی مردان-مش سعدان-سدسید- چه قاطرانی داشتن
مش خان بابا پلکان هامینا اتوبوسانی دیم هم بار میزه هم بار خالی میکرد واقعا چه زوری داشت
مسی خان اسم نویسی میکرد و هر روز حداقل دوتا اتوبوس مسافر سوار میکرد
مهدی هفت رنگ گاراژ اتو البرز داشت و عظیمی گاراژ اتو عظیمی
هر روز این دوتا دعوا داشتن . اتوبوسانی شیشه همیشه صمغ آباد میشکست
واقعا یادش بخیر حالا خیلیان مای میان دینیین خدا همشانه بیامرزه
| موضوع
| یکشنبه، 14 آبان هزار و سیصد و هشتاد و پنج
(نظر بدهید.)

